تبليغاتX
ژاندارک

چقدر اشک لازم است

چقدر لازم است

 برای غسل دادن تو از چشمام٬ ازنظرم

چند تا بغض دیگه باید بترکه که تو تموم بشی که من تموم بشم که خدا خسته بشه

من تو را بارها و بارها گریستم 

 چرا نه اشک های من تمامی داره نه تو  

نه این کابوس

لبخندی که از طرف نمیکت رو به رو  میاد تهوع آوره درست همانجا درست همون لبخند

ولی   نه اون لبخند همون لبخند بود نه اون نگاه همون نگاه نه........ ولی فقط یکی بود که بتونه یه هفته را خراب کنه یا شاید چند هفته راستی الان چند هفته شده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 22:56 توسط ﮊاندارک


 

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

(صائب تبریزی)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:43 توسط ﮊاندارک


این روزها که می گذرد 

شادم

این روزها که می گذرد                            

شادم                            

که می گذرد

این روزها

شادم

که میگذرد

(امین پور)

قبلا تنهایمو با خاطره هایی از تو پر میکردم با یادآوری یک نگاه یا طرز گفتن یک کلمه یا هرچیزی که میتونست فقط لحظه ایی منو ببره دور تر از خودم

دیگه به نبودنت اعتراض نداشتم همین ها برام کافی بود

عادت کردن چیز خوبیه ،اینو وقتی فهمیدم که به نبودنت عادت کردم مثل عادت به انتظار

ولی انگار تازگی ها بیشتر تنها شدم چیزی عوض نشده فقط خاطره هات باید منو راحت بذاره

میدونی دیگه حق پر کردن تنهایی با خاطراتت ندارم

آره دستور از بالا رسیده

می ترسم خیلی هم می ترسم دو سال که کم نیست برای عادت ولی یک ماه کمه برای رهایی

اونم از خودم ٬تو که رها شدی خیلی وقته

میگه خیلی خوب دارم میرم جلو ولی میترسم خیلی هم میترسم که اشتباه کنه

آخه امروز بعد از یک ماه دوباره داره بارون میباره

دلم برای شب های بارونی هم تنگ شده بود ولی نه بیشتر از تو

ولی تنهایی هم بد چیزی نیست تنها بودن تو شلوغی دورت

تنهایی را بیشتر ازبا تو ............... دوست دارم

عاشق تو که نبودم ولی عشق عجیبی داره تنهایی

عاشقشم ولی نه بعضی از شبها

مثل امشب .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:13 توسط ﮊاندارک


 

چقدر ساده لوحیم که در انتظاری پوچ،بی صدا  فرو میریم

چقدر خوب میدونیم آخر انتظار، یک انتظار دیگه است

چقدر ساده ایم که به طناب پوسیده ای دست میندازیم تا شاید انتظارو به یک شروع تبدیل کنیم

چقدر خوب میدونیم که اون انتظار همیشه یه گوشه ای منتظر تا خودشو نشون بده درست همون موقعی که داری شروع جدیدی را تجربه میکنی شروعی برای رهایی از انتظار همون موقع است که شروع آبی به پایان خاکستری تبدیل میشه

چقدر رنگ آبیو دوست داریم

چقدر ساده ایم که خاکستری آبی میبینیم

................................................................

خدایا یک نفس آواز! آواز!

از بی صدا بودن خسته ام

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:55 توسط ﮊاندارک |


 

چقدر امروزسرد بود بارانم می آمد

از آسمان .

سه هفته است که از اتاقم فقط به عنوان کمد استفاده کردم ولی مگه چند وقت میشه از تنهایی فرار کرد

و تواصو باصبر

عطیه" یادم داده اینو

و من هنوز دارم فکر میکنم که چی شد که اینجوری شد

کاشکی کسی بود که جواب میداد حتی به دورغ

دروغی هم وزن قسمت

 

پ.ن با فریاد گفت تو عادت کرده بودی و من مجبور شدم براش قسم بخورم که که این عادت پابرجاست هستی باورش شد خودمم همینطور .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:3 توسط ﮊاندارک |


 

خوابی به مدت دو سال حالا چه فرقی میکنه یکی دو ماه کم یا زیاد

مهم بیدار شدنه

مهم چجور بیدار شدنه

مهم اینه که بعد از این چشم ها ٬رو هم می آد

..................................................................................

"هنوز به رفتن فکر میکنم

به راه رفتنت که دور می شوی از من ٬

دور می شوی بلند بالا

باران هنوز می بارد"

چه فرقی داره حالا از آسمون باشه یا ...

ولی هنوز می باره

و من بلند می خونم........... والعصر

و تواصو بالحق

وتواصو بالصبر

و تو دلم از خدا گله میکنم و بعد میگم ببخش پروردگارم ٬چند روزی تحملم کن ....بهتر میشم

......................................................................

" گفتم که !

راه رفتنت رادوست دارم

و باران هنوز می بارد

در دفتر خاطراتم

خیس می شوم و خودم را بغل میکنم "

آره اسم تو بوی گل بود

ولی ٬بود

امشب برای اولین بار دلم خواست برگردم به بچگی به همون موقعی که همه مراقبتن

دلم برای اون خونه حیاط دار ٬تنگ شده دلم برای اون روزی که گربه ام زد گلدون خیار بابا را شکست تنگ شده

کاشکی امروز یه حیاط بود ٬یه گلدون بود ٬ یه گربه هم بود کاشکی امروز ٬امروز نبود

می خوام بخوابمو اونور دنیا وسط یه جنگل تو یه قبیله بیدار شم و هیچی یادم نیاد٬ جزء

والعصر

..............

وتواصو بالصبر

پ.ن وقتی صدای نفس های بریده بریده که به زور بالا می آد با صدای قلب که داره از جا کنده میشه قاطی میشه چه ریتم

وحشیانه ایی پیدا میکنه

پ.ن صاحب خانه تویی

+ نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 23:31 توسط ﮊاندارک


 

  به قول یکی:

     من را شیطان آفرید،

     لحظه ای که

    خدا دستش بند بود

    به خلق یک فرشته

    که تو بودی.

 

   به قول همون یکی:

  آفتاب گردانها

  سربه هوا نیستند

  آنها

  حیران خورشیدند.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم دی 1386ساعت 9:28 توسط ﮊاندارک |


صدام گرفته ٬ سرم سنگینه ولی سرما نخوردم

نمیدونم چرا ٬مثل خیلی چیزهای دیگه که چراشو نمیدونم حوصله رمز گشایی هم ندارم

مه چقدر قشنگه چقدر بارون قشنگه راستی برف قشنگ تره یا بارون ؟ من چرا دوباره اینجوری شدم ؟خیالی نیست حلش میکنم ٬خودم

صبح که از خواب پامیشم یه لنگه دمپاییم زیر تخته یکی دیگش وسط اتاق کنار صندلی پشت رو افتاده

پرده ها هم کشیده است پس معلوم دیشب ستاره بازی در کار نبوده ماه هم از دست هم صحبتی مثل من راحت بوده

دیگه از هرچی نظم و عادته حالم بهم میخوره از این که میدونم فردا صبح باید چه کار هایی بکنم خسته شدم

دوست ندارم دمپای هام جفت شده زیر تخت باشه ٬صندلی سر جاش .. معلومه که دیشب عصیان کردم بر علیه خودم معمولا اینطوریه همیشه من گنهکارم همیشه؟ تا آخر دنیا؟

دیونه میشم وقتی به این فکر مکنم که من حتی یه روز هم برای خودم زندگی نکردم

به همه فکر کردم به جز به خودم ٬داغون شدم برای اینکه ...احساس حقارت نکنه اصلا به من چه

مگه یکی از اون نا لایقها که من به خاطرشون خرد شدم اصلا فهمیدن که چه خبره

گمونم می خوام با کسی حرف بزنم ولی نمیدونم در مورد چی

چقدر دلم برات تنگ شده

چقدر دلم برات تنگ شده

جقدر دلم برات تنگ شده

تا آخر دنیا دلم برات تنگه

خدا عقابو بیشتر دوست داره با جوجولای منو ؟

چرا پنهان کنم ؟

راز آن است که کس نداند

اما خدا می داند .

و تو هنوز نمیدانی

که من 

 چقدر دوستت دارم.

پ.ن :پراکنده نویسی !

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:18 توسط ﮊاندارک |


 

هیچکس نمیتونه حدس بزنه که اون دختر چقدر بهش فشار آمده که سقوط و انتخاب کرده

پروازی غیر مستقیم به اون دنیا از طبقه دوازدهم پروازی که با نام امام حسین مزین شد

چند روز اول به خدا میگفتم اون فقط ۱۵ سالش بود تو این دنیا انقدر کشیده که تو رو انتخاب کرده با دنیای قشنگ اونور پس نا امیدش نکن

صدای ناله سوگند از گوشم بیرون نمیره چقدر خوشحال بودیم که زنده مونده تو ذهن همه کلمه معجزه جون گرفت ولی فرداش همراه مرگ سوگندهمه چی مرد معجزه  ٬ آرزوهای سوگند

امتحان های ترم پیش بود که موقع خوندن درس تو بالکن میدیدمش. میرفت ٬می آمد بدون اینکه نه من نه اون حدس بزنینیم که چند ماه بعد رفت آمد اونو نشستن من تو بالکن تموم بشه با یه سقوط

کاشکی اینطوری نمیرفت  کاشکی شکنجه هر روز صبح من هم تموم میشد شمردن طبقه ها و توقف شمردن رو طبقه نهم

برای آمرزش سوگند دعا کنید

پ.ن انقدر از دنیا سیر بود  که به نه طبقه راضی نمیشه و میره پشت بام نمیدونم چرا دخترا برای رفتن راه های سخترو انتخاب میکنن باز جای شکرش باقیه که فرصتی برای خودسوزی نداشته

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 21:50 توسط ﮊاندارک |


جاده اش کویریه ولی احوالات خاصی داره حالی که فقط خود آدمو تسبیح دستش میفهمه

صداش هنوزم می آد

به خوبا سر میزنی مگه ما بدا.................

آقا خوبیم ٬بدیم................

بدیم٬ بدیم ٬بدیم٬ بدیم ....................

خوب میشیم؟

از این بدتر نشیم.... آمین

همه تند تند داشتن نماز می خوندن /دعا میکردن ...ولی من فقط به اطراف و سقف نگاه میکردم گنجشک هایی که توی جمکران خونه داشتن خندم گرفت از اون خنده های تحقیر آمیز من کجا و اون گنجشک ها کجا !

صداشونو میشد میون گریه ها تشخیص داد

امام من عریضه کسیو بی جواب میذاری ؟

من ننوشتم چون نمیتونستم /نمیشد /نمیخواستم /خجالت میکشیدم /

پ.ن.اوصولا امام رضا و خواهرش منو سوپرایز میکنن ولی این جمعه امام زمان هم اینکارو کرد آدم اینجور موقع ها یجورایی میشه  احساس غرور میکنه پیش خودش میگه پس زیادم تنها نیستم

پ.ن زنها تو قم به دو دسته تقسیم میشن اونهایی که چادرین و باز هم اونهایی که چادرین !چونکه ممکنه به اونهایی که مانتوین تو خیابون بگن دختر برو چادر سرت کن حتی دخترهایی که روسریشونو تا زیر ابرو کشیدن پایین و بچه های خواهرشون از تعجب٬ قیافه ی جدید خالَشون کپ میکنن و هی میگنن چرا این شکلی شدی چرا شبیه عرب ها شدی

           

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم آبان 1386ساعت 23:29 توسط ﮊاندارک |