خندید و از ته دلش گفت خدایا شکرت انقدر دلش پاک بود که همه چیزو فراموش کرد و با لبخند منتظر رسیدن به خانه شد خیلی دلش گرفته بود ولی نمی دونست چی کار کنه یعنی اصلا نمی توانست کاری بکنه جزء اینکه سرش را بچسبونه به پنجره و صورتهای خندان مردم بی غم و غصه را ببینهو آه بکشه و دوباره آه بکشه آخه کاری از دستش بر نمی آمد از فکر اینکه باید بره به خانه و دوباره اون هوای لعنتی و اون آدم ها را تحمل کنه حالت مرگ بهش دستت می داد ولی چاره ای نداشت بلاخره چی اخرش که باید دوباره به همان محله می رفت پیش خودش فکر کرد خدا چرا هر چیز خوب را به پولدار ها داده و عوضش به اون فقط حسرت و اه داده ولی یاد حرف مادرش افتاد و ارام شد مادرش همیشه می گفت خدارو شکر کن که چشم و بینایی داری که ببینی و از خوشبختی مردم دیگه لذت ببری و لبخند بزنی
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:10 توسط ﮊاندارک |
برای چند لحظه فکر کن خدایی نیست
یعنی کسی که به حرف ها مون گوش میده و هیچی نمیگه کسیکه حرفمون را قطع نمیکنه عین آدمها هی نمیگه آره مثل من نباشه یعنی اونی که ما را بیشتر از خودمون دوست داره نباشه یعنی کسی که ما را همه جوره قبول داره و تحمل میکنه نباشه یعنی بزرگی که در اوج قدرت می بخشه و هی گناهمون را به رخمون نمیکشه نباشه خدا کنه اون موقع منم نباشم
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385ساعت 23:38 توسط ﮊاندارک |
با وجود اینکه یکم دیر شده ولی عیب نداره
دختری به نام ب و جودی عزیز ممنونم که من را راهنمای کردید
![]()
![]()
![]()
اینها تقدیم شما باد البته نه اون بادیکه شمافکر میکنید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:14 توسط ﮊاندارک |
هیچوقب نفهمیدم چه طور اینجوری می خنده ولی فکر می کنم دلیلش گریه کردنای زیادش فقط کسانی که زیاد گریه میکنن می تونن قدر قشنگیای زندگی را بدونن و خوب بخندن گریه کردن اسونه و خندیدن سخت
+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1385ساعت 23:43 توسط ﮊاندارک |