امروز بهتر مفهوم این ضرب المثل را فهمیدم/ کوه به کوه نمی رسه ولی آدم به آدم میرسه /
من بیفکر برای تمام دوستان بیست ساله ام که تولدشون بود عوض تبریک این شعر را خواندم/دختر که ریسید به بیست ... بقیه اش را هم خودتون می دونید اونها هم تمام کینشون را جمع کردن و گذاشتن امروز و حالمون را گرفتن اینطوری شد که من امروز بیشترین جمله ای را که شنیدم این بود / دختر که رسید به بیست ... میخندیدن و میگفتن تا حالا این شعر مصداق به این توپی نداشته امروز هم هم گذشت و با روزهای دیگه فرقی نداشت جزء تبریک و کادو ولی در کل امروز با دیروز فرقی نداشت همیشه روزهای تولدم کمتر می خندم شاید دلیلش این که بهتر درک میکنم وقت داره مگذره بهتر بگم انگار متوجه میشم که یک سال از فرصتم تو این دنیا گذشت حالا که کسی نیست برام شب تولد عشق را بخونه پس به همین اکتفا میکنم ژاندارک جون تولدت مبارک / مونا جون دوست دارم ( اخریش از طرف بر و بچ بود)/دروغ گفتم بر و بچ یا العان خوابن یا دارن اوصول سازمان می خوانن/ پ/ن عجب خدا به ما حال دادو ما را آخرین روز بهار به دنیاآورد دستش درد نکنه
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت 0:39 توسط ﮊاندارک |
چند نکته برای بهتر زندگی کردن
فکر می کنم برای اینکه زندگی بهتری و شادتری داشته باشیم بهتر که چشمانمون را ببندیم اینطوری دیگه سیاهی های این دنیا را نمی بینیم دیگه چشم های اشکبار مردی شرمنده از بچه اشو نمی بینیم دیگه نگاهمون به زنهای منتظر کنار خیبان نمی افته آره اینطوری زندگی خوشرنگه ولی نه پس صداها چی میشه صدای ضجه مادری در سوگ از دست دادن پسرش که جرمش فقط بی گناهی بوده و حالا زیر خلوارها خاک دفن شده/ صدای آمبولانسی که زن خودسوز رابرای نجاتش یا بهتر بگم برای شکنجه دوباره به بیمارستان میبره چی میشه آره اگر کر باشیم صدای زندگی قشنگتر میشه ولی نه اینطوری هم نمیشه تحملش کرد باید بشی مرده متحرک/اصلاسیب زمینی بشو تا شاید لبخندی بزنی از ته دل انقدر بی تفاوت باش که حتی سیگار تو دست همکلاسی ۱۸ ساله ات تو رو تو فکر نبره نمی دانم چی شد که زشتی سیگار از بین رفت حالا سیگارو ولش کن با خماریش چطور کنار بیام آدم وقتی یکی را میشناسه بیشتر هم افسوس میخوره با این تفاصیل میشه سعادتمند و بی غم وخوشبخت بود پ.ن/خدایا پای ناشکریم نذار هر جوری باشه خودمون کردیم
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت 0:7 توسط ﮊاندارک |
خودش هم باورش نمیشد مگه میشه آدم بعد از بیست سال ( البته سیزده روز دیگه بیست سالش میشد) خودش را نشناسه
مثل هر سه شنبه سوار سرویس شیک دانشگاه شد و ردیف چهارم نشست بعد از حدود یک ربع دوباره مثل همیشه بادبادکباز هم سوار شد و نشست کنارش تا آن موقع هنوز خودش را تو آینه نگاه نکرده بود که به سرش زد نگاهی به خودش بندازه ولی وقتی خودش را تو آینه راننده دید نزدیک بود از تعجب شاخ در بیاره انگار اولین بار بود که خودش را می دید چهره اش براش خیلی غریبه بود نمیشه گفت که خودش را نشناخت ولی آشنا هم نبود عینک آفتابی اش را در آورد دوباره نگاهی انداخت ولی هنوز یک غریبه بودکه بهش زل زده بود پیش خودش فکر کرد که از بیخوابی دیشب ولی این اولین شبی نبود که تا صبح پر پر زده بود و خوابش نبرده بود از ترسش به بادبادک باز چیزی نگفت آخه می ترسید یقشو بگیره و بگه تو با ژاندارک من چیکار کردی/کلنگ / اون تازه داشت به زور عاشق میشد اصلا تو کی هستی که داری با من mp3 گوش میدی حال میکنی و بعدش هم قش کنه خلا صه چیزی نگفتم و تو دانشگاه کلی فکر کردم آخرش هم فهمیدم این موضوع هم به شب بیداری و بغض و پاچه گیری و کلا به دپرسیم مربوط می شه خنده داره اونم خیلی به خاطر کی
+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم خرداد 1385ساعت 23:0 توسط ﮊاندارک |
همیشه سبز می خشکت همیشه ساده میبازد همیشه لشگر اندوه به قلب ساده میتازد من ان سبزم که رستن را تو آخر بردی از یادم چه ساده هستی خود را به باد سادگی دادم به پاس سادگی در عشق درون خود شکستم زود دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود دریغا سهم من از عشق قفس با حجم کوچک بود این را برای دوست جونم نوشتم وگرنه من که خدا را شکر از این برنامه ها ندارم زمان بهترین مسکن دنیاست چقدر خوبه که ما آدم ها چیزی به اسم فراموشی هم داریم
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم خرداد 1385ساعت 19:33 توسط ﮊاندارک |
به خدا قول داده بود که دیگه گریه نکنه
ولی چشمهاش دوباره اون را شرمنده کرد
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت 1:23 توسط ﮊاندارک
امروزچه روز بدی براش بود اصلا فکرش را هم نمی کرد خیلی دوست داشت که بهش فکر نکنه ولی یک لحضه هم رهاش نمیکرد از اینکه به خداقول داده بود گریه نکنه پشیمان بود از اینکه مجبور بود ظاهر سازی کنه و بخنده متنفر بود حالش از خودش و احساسش بهم میخورد خیلی دوست داشت که خودش را بزنه ولی جلوی خودش را گرفت اخ که اگر چیزی به اسم آبرو و مردم داری نبود چقدر راحت میشد کاشکی دیگه نمیدش ولی از ته دلش نمی گفت هنوز هم خر بود ولی کاشکی دیگه کسی راجبش حرف نمیزد
کاشکی دیشب فردا نمیشد
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 0:11 توسط ﮊاندارک |