از یه طرف شلوغی مطب ازطرفی ترس از خانم جلاده داشت دیوانه ام میکرد با هزا جور ترفند مامانم را اول فرستادم زیر دست دکتر که ببینم تو این فاصله چه خاکی تو سرم بکنم که مامانه دندون های منو بیخیال بشه هرچی دعا بلد بودم خوندم که سیلی/ زلزله ای/ چمیدونم یه اتفاقی بیفته که ایندفه هم در برم ولی مامانم دیگه خبره شده بود قبل ازاینکه بره به منشی گفت که مراقب من باشه و گوشزد کرده بود که من سابقه فرار دارم مامانم گفته بود که این دفعه دیگه از اون دفعه ها نیست من هم از همه جا ناامید سرم را انداختم پایینو منتظر نوبتم شدم که یکی گفت:
خانم میشه با من دوست بشید
منم که از زمین و زمان حرص داشتم و دنبال کسی میگشتم که حرصم را سرش بریزم سرم را با عصبانیت گرفتم بالا و یه دختره بیست و سه جهار ساله را جولم دیدم با تردید گفتم با من بودید کنارم نشست و گفت بله اسم من هستی و دیوانه هم نیستم پیش خودم گفتم :خام نشی دختر عین تو فیلم ها میخواد گولت بزنه بعد فکر کردم آخه احمق تو همون فیلم ها یه پارکه خلوت و یه دختر با ساک هم هست .هستی که خنده من را دید گفت به من میخندی خودم را جمع و جور کردم و گفتم نه ولی آخرین باری که این جمله را شنیدم دوم دبستان بودم هستی گفت درسته ولی تو نگاه شما چیزی که باعث این کار من شد . دیگه نتونستم جلوی شلیک خندم را بگیرم گفتم این یکی را دیگه از کسی نشنیده بودم تو دیگه چه نوع خلی هستی البته آخری را بلند نگفتم هستی گفت نگاه شما در عین حال که با خشونت آدم را دور میکنه و می ترسونه ولی با چیزی هم جذب میکنه
من دیگه عصبانی شدم و اون روم بالا آمد گفتم یعنی چی شما همیشه اینجوری دوست پیدا میکنید هستی گفت چقدر زود عصبانی میشد من فقط احساسم را گفتم زیر لب گفتم مرده شور احساس خرکی تو ببرن و اون روم آمد پایین
خلاصه این طور شد که من یه دوست خل و چل پیدا کردم که به بعضی از دوست های به اصطلاح عاقلم ترجیحش میدم هستی بعضی وقت ها چیزهایی میگه که .................
+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 0:2 توسط ﮊاندارک |
از کوک کردن بی تشکر دیگران خسته شدم چرا یکی نیست منو با تشکر کوک کنه
+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم تیر 1385ساعت 20:19 توسط ﮊاندارک |
بگو ای مرد من
ای از تبار هرچه عاشق بگو ای در تو جاری خون روشن شقایق خیلی فکر کردم ولی باز هم درک نکردم که سیمین کدام مرد را میگه چه کسی را لایق این جمله دونسته اصلا همچین مردی وجود خارجی داره نمیدانم فکر کنم همسایه ماموتها شدن شاید اون زمان بوده ولی الان تنها چیزی که با آوردن این کلمه به ذهنم نمیرسه عاشقی بیشتر ذهنم به یک موجود مجهول و خودخواه منحرف میشه این موضوع چند روز پیش برام بیشتر ثابت شد زمانی که جودی گفت /..؟./ enter را زد نمیدونم فهمید که enter چشمهای من و جودی و بادبادکباز را هم زد یا نه اصلا براش مهمه فمنیست ها چی میگن ما اول باید یاد بگیریم که /حق زندگی داریم /حق داریم دیگران را دوست داشته باشیم برای خودمون هم زندگی کنیم/حق نفس کشیدن به خودمون بدیم می دونم انقدر جودی ماه که میگه اینجوری هم نیست دوباره ازش دفاع میکنه ولی فکر کن زیاد فکر کن نترسید پیش خودتون قضاوت کنید بهش بر نمیخوره غرورتون را میگم
+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 0:23 توسط ﮊاندارک |
صداش آدم را حالی به حالی میکنه
شرمنده میشم آه میکشم یعنی من را میبخشه/ فکر کنم ببخشه اونم منی که با صدای باران و بوش پشمیمون میشم خدارا میگم انقدر صبور که بعضی وقتها آدم حرصش میگیره خدا جون از اینکه تو هر جمله ام چند بار میگم /اه خسته شدم ... مرده شوراین زندگی را ببرن پشیمونم با اینکه میدونم باز هم میگم ولی هر دفعشو ببخش خودم میدونم که زندگی هم از دست من خسته شده ولی باید تحمل کنه منم خیلی تحملش کردم ولی فکر کنم زنده بودن بهتر از نبودن از صدای بارون /از سایه ابر روی کوه/ از بوی یاس /از طعم آلبالو/از موج دریا/از دیدن بیخیالی اسکارلت /ازخواندن بوبن....نمی شه گذشت
+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 2:11 توسط ﮊاندارک |