تبليغاتX
ژاندارک

 

من عاشق شبم درسته که از تاریکیش میترسم ولی شب چیز دیگه ایست آرامش شب را هیچ زمان دیگه ای پیدا نمیکنم آسمان شب رازدار خوبی برای من بوده ماه حرف های منو بدون حواسپرتی تا آخر گوش میده و مثل خورشید چشمامو  اذیت نمیکنه مثل خورشید خودخواه نیست اجازه میده انقدر نگاهش کنم که گردنم خسته بشه و ولش کنم درسته که بعضی وقت ها بد قولی میکنه ولی تو این دوره زمونه همینشم غنیمته

آدمها تو شب کمرنگ ترند و این یکی از حسن های شبه آدمها کمتر دروغ میگن به قولی به خودشون می آن یادشون میره که تو روز چه نقابه کثیفی داشتن

خلاصه شب یه جورایی منو سر حال می آره تمام کارهای مهم زندگیمو تو شب انجام دادم و براشون تصمیم گرفتم البته باید بگم بعضی وقت ها هم تو روز اصلا یادم میره که چه تصمیمی گرفتم

شاملو میگه :

نه!

هرگز شب را باور نکردم

                   چرا که

                     در فراسوی دهلیزش

                                            به امید دریچه ئی 

                                                                 دل بسته بودم

ولی من از این یکی بیشتر خوشم می آد  

فریادی بی انتهاست شب فریادی بی انتهاست

فریادی از نومیدی فریادی از امید

فریادی برای رهایی است

شب

فریادی طولانی است         

+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 0:38 توسط ﮊاندارک |


یه نفر بهم گفت که روز عید مبعث از خدا یه چیز خوب بخواه حتما بهت میده ولی حالا دیگه فهمیدم نباید چیزیو به زور از خدا خواست بهت میده ولی وای از عاقبتش دو بار این کارو کردم  هردوبارش مثل سگ پشیمون شدم ولی از این گذشته مدتی که آدرس خدا را گم کردم یا اینکه خدا خودش یه کاری کرده که دیگه نامه هام به دستش نمیرسه خب حق داره هرکسی باشه خسته میشه آخ که الان اگر یکی از خانم جلسه ای های بیسواد اینجا بود می گفت توبه کن دختر خدا مگه جسم مگه مثل من و تو که خسته بشه منم تو دلم بهش فحش میدادم که احمق من که جسمم چجوری به یه زبون دیگه با خدام حرف بزنم

چقدر اون موقع هایی که خدا پرده ای جلوی چشمان فرشته هاش میکشه که آدمهای بیخود و نبینند دلم براش میسوزه چقدر من خدام و شرمنده کردم حتما به خاطر این آدرسشو عوض کرده

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 1:51 توسط ﮊاندارک |


تو این دنیا سه تا مرد وجود داره یکی حضرت علی / یکی بابام / اون یکی هم پسرم بابام با ناراحتی میگه پس من چی مامانم میگه تو ... تویی که فلان روز اون کار را کردی .... اینها حرفهایی که مامانم هر سال روز مرد میگه امسال که من نبودم ولی حتما دوباره گفته و بعدش با منت کادوشو میده  

منم دوباره مردی پیدا نکردم که بهش تبریک بگم

هستی تو صورتم خیره شده بود بهش گفتم دلم برای زندگی تنگ شده آخه من چند وقتی دارم تاوان اشتباه احساسم و پس میدم این که اسمش زندگی نیست

چشمهاش برام کافی بود ولی من اون برق و نتونستم تحمل کنم یعنی اون چشم ها دوباره ...  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت 0:49 توسط ﮊاندارک |


جونم براتون بگه :مواد لازم نه کدبانوهای عزیز بهتر از پایه شروع کنم

انواع پزیده شدن :

ا/ بعضی از ماها انقدر میپزیم که له میشیم و از ریخت و قیافه می افتیم مثالشم خودتون بگید

۲/بعضی از ماها اصلا نمی پزیم ولی ریخت و قیافه ی توپی بهم میزنیم در کل خر به دنیا می آیم و گاو از دنیا میریم این یکی و نمیخواد مثال بزنید که میترسم خودمو مثال بزنید

۳/ بعضی از ماها نیم پز میشیم یعنی هم اینوری هم اونوری  چهار تا کتاب میخونیم دیگه همکلاسی هامونم قبول نداریم این یکی از دومی بهتر ه مثالشم خودتون بگید

۴/ واما بیشتر ما در این نقطه قرار داریم بیشترمون قبل از اینکه بپزیم می سوزیم درست مثل سیب زمینی آبپزی که سوخته ولی توش خامه جالب اینجاست که خودمون هم قبول نداریم وفکر میکنیم جزو دسته ی پنجم هستیم دسته ی نورمال ها که به اندازه و با شعله ملایم پخته شدن  

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 19:19 توسط ﮊاندارک |


اکبر محمدی مرد به همین سادگی حتی از این هم ساده تر 

خب حالا نوبت اینه که عدالت را بعد از کشور خودمون تو لبنان گسترش بدیم

الان میان میگن تو حس همدردیت چی شده / خوشحالم از اینکه کشتار برای شما عادی شده چمیدونم از این جور حرفها خب باشه حق با شما هر چقدر میخواهید همدردی کنید /پول جمع کنید/ اسلحه بدید نیرو بفرستید اصلا ما باید کمک کنیم مگه اونها مسلمان نیستند ولی ما هم هشت سال جنگ داشتیم ما هم مسلمان بودیم

هیچ کشوری منافع خودشو برای کشور دیگه به خطر نمی اندازه هنوز تو جنوب جنگ تمام نشده. آب ندارن / روی نفت خوابیدن ولی سوخت ندارن بعد ما به لبنان کمک میکنیم

بله صحنه های کشتار مردم لبنان خیلی دلخراشه اینم باید بذاریم به حساب امتحان الهی که ما مسلمان ها هزار و چهارصد ساله که پس میدیم  امتحانی که بچه ها را هم در بر داره ولی کوره پزخانه های اطراف پایتخت چیزی از این صحنه ها کم نداره  

 

  

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 15:47 توسط ﮊاندارک |


هستی میگه تو آدم  ترسویی هستی از تاریکی از خودت از همه چیز میترسی اصلا تو آدم نیستی اونم مثل خودم منتظر که ببینه چطور کاسه صبرم لبریز میشه منتظر موقعی که بهش بگه دهنتو ببند سرطان/ شکنجه بعدش بخنده و بگه عجب اسم های عالی جایگزین هستی کردی درست مثل معدود زمانی که خوش خوشانته و میگی نفس / زندگی/آب 

 گفتم آره من ترسوام میترسم برگه انصراف را پر کنم میترسم بگم دورکیم و کنت حالم را بهم میزنه میترسم بگم که به نمره ۱۲ بچه های دیگه حسودیم میشه در عوض از ۵/۱۹خودم متنفرم هستی گفت خب حالا که جرات نداری مثل بچه آدم درستو بخون آهی کشیدم و گفتم اینم سرنوش...نذاشت حرفمو تمام کنم و با عصبانیت گفت حماقت خودتو گردن سرنوشت ننداز تا کی میخوای بی اراده بودنتو به تقدیر ربط بدی ...

پ.ن از قدیم گفتن برای کسی بمیر که برای تو تب کنه . ( این  مربوط به این پست نیست)                                                                                               

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 2:6 توسط ﮊاندارک |