احمق جون این یعنی عشق نه اون عادت لعنتیتو که اسمشو ع ش ق گذاشتی
گفته بودم چنان دوست خواهم داشت که معنی دوست داشتن را عوض کنند؟ اگر نباشی میمیرم یعنی چقدر دوست داشتن ؟ گفته بودمباش تامعنی معجزه را ببینی بودنت معجزه یی بالاتر از طاقت من است عباس معروفی
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 0:20 توسط ﮊاندارک |
همه خوابند
جز منو خدا و یه لبخند که حالا خاطره نه کابوس شده
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 1:38 توسط ﮊاندارک |
باز امشب چی شده مگه چند شنبه است ببینمت چرا دوباره چشم هات پره شبنم دیدی ایندفعه حواسم بود که نگم اشک سرتو بگیر بالا باز که از دهن نفس میکشی عوض همه عالم من دوست دارم این کافی نیست؟ میدونم تو گدای دوست داشتن نیستی ولی من گدای دوست داشتن توام باز که تو گریه خندیدی مگه این حرف ها فقط باید از طرف یه مرد باشه وای باز که شبنم جای خنده رو گرفت
میدونم دیگه لازم نیست تو بگی تو به جزء برای خودت برای همه زندگی کردی میدونم به خاطر اونها اون حرف ها رابهش زدی میدونم تو بهش احتیاج داشتی نمیخواد بگی تو به کسی احتیاج نداری که میدونم داری حالا تنها کاری که میتونی بکنی اینه که دعا کنی تو را هیچ وقت یادش نیاد نه تو نه حرفهات.خودتم به جهنم مگه نمیگی این صورت برای خندیدن آفریده شده مگه نمیگی خدا هر وقت از چشم هام شبنم می آد ناراحت میشه مگه نگفتی خودش به تو گفته همه چیو خودش درست میکنه پس برای چی بعضی شب ها اینجوری میشی اوه اوه باز که چونت لرزید از خدا خجالت میکشی عیب نداره اون عادت داره
بر گرفته از رمان ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت 0:42 توسط ﮊاندارک |
و ما همچنان منتظریم و ما همچنان منتظریم و ما همچنان منتظریم و ما همچنان منتظریم
+ نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 19:51 توسط ﮊاندارک
یادم باشه وقتی مردم چشم هامو ببندم که کسی به دردسر نیفته
+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم شهریور 1385ساعت 0:2 توسط ﮊاندارک |
حالم از کسایی که فکر میکنن همه چیز بلدن به هم می خوره
حالم از پیک موتری عمو رضا بهم میخوره
حالم از روزهای جمعه بهم میخوره
حالم از روزهایی که قبض موبایل می آد بهم میخوره
حالم از آدم های بدقول بهم میخوره
حالم از مودب پور بهم میخوره
از سوار اتوبوس شدن حالم بهم میخوره
حالم از آدم های فداکار که میخوان نظر همه را به خودشون جلب کنن بهم میخوره
آخیش چقدر احساس سبکی میکنم شما هم امتحان کنید خیلی کیف داره
از ....و .... و.... حالم بهم میخوره ولی چون خودشون میدونن لازم نیست دیگه اسمشون و ببرم
از آخرین باری که به یکی گفتم حالم ازت بهم میخوره یک سال و نیم می گذره حتی یک لحظه هم از حرفم پشیمون نشدم وای که چه لذتی داشت
+ نوشته شده در شنبه یازدهم شهریور 1385ساعت 23:58 توسط ﮊاندارک |
عرضم به حضورتون که من و دوستم رفتیم فاطمی که مانتو بخریم از اونجایی که مانتو ها بسیار ملی / میهنی شده بود ما ترسیدیم حراست دانشگاه خیلی خوش به حالش بشه خب چاره ای نبود جز اینکه بریم هفت تیر داشتیم از پاساژ بیرون می آمدیم که یکی از آقایون به اصطلاح فروشنده به همکارش که داخل مغازه بود گفت بیا بیرون این دختره را ببین خب فضولیمون ایجاب میکرد که ما هم برگریم و نگاهی بیندازیم واقعا جالب بود حاضرم قسم بخورم که هیچ جای دنیا خانمی برای خرید با آرایش شب یا ناخن مصنوعی نگین دار نمیره واقعا جالبه نمیگم بده ولی هرچیزی جایی داره همانطور که محو تماشا بودیم همان فروشنده به دوستش گفت شوهرش هم باهاشه دوستش پوس خندی زدو گفت شوهر یا چغندر دوستم گفت حالا مفهوم جهان سومی و لمس کن گوربابای صنعت یه فکری برای فرهنگ ما بکنن تا هفت تیرصحبت همین بود که اگر حجاب اجبار نبود احتمالا اینجوری نمیشد این عقده روسری باعث این طرز رفتار شده مانتو های هفت تیر هم دست کمی از فاطمی نداشت داشتیم ویترین های مغازه ها را نگاه میکردیم که دیدیم یه جا شلوغه و مردم جمع شدن یکم که رفتیم جلوتر این آقای هاشمی دیدیم که پاشو گذاشته بود روی یه موتور و داشت به هواداراش امضاء میداد واقعا باور کردنی نبود یعنی ما به یه مجری پیزوری هم رحم نمیکنیم همون که میگه خودت بیستی شبکه ات دو با اون طرز لباس پوشیدنش به دوستم رو کردمو گفتم بابا ما اسم جهان سوم و خراب کردیم ما جهان صدمم هم نیستیم خدمت دوستانی که فکر میکنن ژاندارک نوشابه انرژی زا است اردلان عزیز
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 1:31 توسط ﮊاندارک |
نمی دونم چند بار نوشتم و پاک کردم اصلا نمی تونم افکارمو جمع کنم
بهش گفتم نکن ندا نکن تو نمیتونی اونو عوض کنی بابا هیچ فرشته ای ارزشه اینو که تو براش درستو ول کنی نداره چه برسه به این خندیدو گفت حالا ببین
حالا تنها چیزی که میبینم نابودی یه زندگی شش روز مونده به عروسی همه چیز خراب شد
میگه کم آوردم دیگه نمیشه خیلی سعی کردم کار به اینجا نکشه تو که شاهدی بعدش هم که معلومه زد زیر گریه که تنها چاره اش بود یاد اون موقعی افتادم که چطور یه مدرسه را سر کار میذاشت ولی الان چطور عاجز بیچاره بود
در حالی که هق هق میکرد گفت میدونم نمی ذارن
گفتم نترس همه چه درست میشه بهت قول میدم
ولی هر دومون میدونستیم به این راحتی ها هم نیست
در مرز نگاه من
دیوار ها بلند
دیوارها
چون نومیدی
بلند است
+ نوشته شده در شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 0:27 توسط ﮊاندارک |