تبليغاتX
ژاندارک

 

میخوام برات گل بخرم ولی تو چه گلی دوست داری ...

اهمیتی نداره من رز زرد و سفید و باهم دوست دارم پس یه دسته رز سفید و زرد برات میخرم ولی بهت نمیدم اصل مگه نیت نیست

منم مثل خودت کردی ببببببببببببببببی تفاوت فکرشو نمیکردی نه

برگرفته از رمان...

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 16:31 توسط ﮊاندارک |


 

و من تنها به دعایی خالصانه در شب قدری از همچون تویی دلخوشم

+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 22:17 توسط ﮊاندارک


امروز پاییز یه خودی نشون داد هوا کم کم داره سرد میشه یا اینکه من خیلی سرماییم

ولی نمی دونم این داغی درونم برای چیه خدایا به تو پناه می آرم

خنده داره خیلی صبور شدم ولی میترسم این کاسه سرریزشه

دلم تنگ شده خدایا به تو پناه می آرم

دختر تو قصه چه خوشبختی قصه که تموم میشه تو هم تموم میشی یا اسب سفید و سوارش می آد یا به درک واصل میشه ولی یه جور میشه

راحتم بذاربیگانه لعنتی خدایا به تو پناه می آرم

مگه میشه یه نفر تو دنیا انقدر شبیه داشته باشه و یکیش خودش نباشه بهتر که نیستی

هیچ فرقی نمیکنه خدایا به تو پناه می آرم

دیگه نمیبینمت دیگه نمیبینمت

شب به شب میگم امروز یادش نیفتادم وای یادش افتادم خدایا به تو پناه می آرم

نفس کشیدن سخت شده ولی تو که هوا نبودی

بر گرفته از رمان ...

پ.ن هر آدمی کلی سیاه چاه توخودش داره که بعضی وقت ها خودشم نمیدونه نزدیک به اونها نشید فکر طرف باشد یه کلمه کوچک اونو دوباره میفرسته سر جای اولش شما که نمیدونید چقدر طول میکشه که بیاد بالا

 پ.ن عطیه و بادبادک باز گفتن بنویس و پاره کن ولی من نوشتم و سوزوندم ولی تمام طول روز و به نوشتم فکر کردم و چیز هایی که ننوشتم پس این سوسول بازی ها به درد من نمیخوره   

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 20:39 توسط ﮊاندارک |


خدایا من از تو در خواست میکنم

ای خدا چه شد که هرچه با خود عهد کردم و گفتم که از این پس سیرتم نیکو خواهد شد بلیه و حادثه ای پیش آمد که به عهد ثابت قدم نماندم

خدایا خیلی فکر کرد ولی نفهمید چرا دوستش داری

نفهمید چرا به حرف هاش گوش میدی دلداریش میدی

ولی حالا فهمیده چون تو خدایی و اون بنده چون اون بنده است و تو خدا

چه لذتی داره که میدونیم یکی بدون نیاز، ما رو دوست داره

نمیدون  مایم که به آسمون نزدیک تر شدیم یا آسمون به ما نزدیکتر شده سحر ها میشه رفت ستاره چید هیچ کس هم سوت نمیزنه

من تورا به تو شناختم

من تورا به تو شناختم

من تورا به تو شناختم

تو چطور

+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 0:1 توسط ﮊاندارک |


 

ما آدم بزرگها خیلی مونده تا بزرگشیم هنوزم که میخوایم بریم جلو یه چشممون به پشته که کسی رو پیدا کنیم تا اگه ترسیدم بهش پناه ببریم  هنوزم خیلی از جاها کم می آرم

مثل اون موقع ها که با خواهر یا برادرمون دعوامون میشد پشت مامان قایم میشیمو بعد یا فحش میدیم یا لگد میندازیم هنوزم جرائت پیدا نکردیم که سینه بدیم جلو اگه حرفمون درست و حقه بلند فریاد بزنیم

هنوز هم همون جوریه ولی شکلش فرق کرده

+ نوشته شده در جمعه هفتم مهر 1385ساعت 17:22 توسط ﮊاندارک |


 

روز هام مال تو بیگا نه ی لعنتی ولی شب هام و با هیچ کس قسمت نمیکنم

دیگه به خوا بم نیا  

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 20:51 توسط ﮊاندارک


 

هیچی بدتر از این نیست که یکی منظورتو اشتباه بفهمه ولی فکر کنه درست فهمیده

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 20:48 توسط ﮊاندارک


یاران چه غریبانه رفتن از این خانه

این چند روز خیلی یاد برادران عراقیم می افتم یاد تشنگی شهدای هویزه میافتم یاد جهان آرا میافتم یاد شهید هایی که اسم پدرشون روح الله است خیلی خنده داره پدری که صلح جام زهر براش  بود

من که جنگ و یادم نمی آد ولی مامانم میگه یک سال تمام نمیتونستم حرف بزنم خب اینم از هدایای برادران هم دینمونه ولی مشکلی نیست مشکل اینه که اگر امثال جهان آرا زنده بود وضع ما این نبود حالا قحت الرجال نمیشد اونها غیرت داشتن ولی حالا چی سر کلاس میگن اونها حماقت کردن که رفتن مردن درست میگن این جماعت اگر قرار بود برن جنگ پس مو چین و بلوز پولک دارشونو کجا بزارن اونجا خاکی میشه مامانه هم که نیست بشوره

جالب بدونید یه همچین چیزهایی داشتم برای دوست هستی میگفتم که با پوسخند بهم گفت اول که سیگار برنداشتی گفتم که از اون دخترهای بهداشتی هستی ولی الان فهمیدم املی این حرف ها به تیپت نمی آد هستی گفت به تو یاد ندادن از ظاهر آدم ها قضاوت نکنی بعد خندید و گفت من چه توقعی دارم به تو حتی حرف زدن هم یاد ندادن منم دیگه ادامه ندادم چون فایده ای نداره ولی فکر کنم اینجا منظورمو بفهمن

پ.ن خدارا شکر که تابستون تمام شد

پ.ن دوباره ماه رمضان آمد و معده درد آقایون شروع شد

پ.ن آقا جون این راه متفاوت بودن نیست ا ینجوری فقط باعث خنده میشی

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 0:7 توسط ﮊاندارک |