تبليغاتX
ژاندارک

خدایا

بچه گدای خیابان ولیعصر خیلی سردشه

من فقط گریه کردم اما تو ...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385ساعت 21:56 توسط ﮊاندارک |


تو رو لایق هیچ کدام از اون حرف های قشنگی که بلدم و اینور اونور خوندم نمیدونم

راجب تو حتی با خدا هم نمیتونم حرف بزنم شرمم میآد

تو هیچ تر از هیچی

با این حال من ...

نمیفهمم که چرا یه مدت اجازه نفس کشیدن بهم میدی چی میشه که یدفه راحتم نمیذاری

باورم نمیشه که این منم

هستی این ها رو خوند و گفت هر کس با تو دوسته یا یا عقلش کمه یا مثل من صبرش زیاده و امید داره بلاخره آدم بشی

گفتم تو دلت از جای دیگه پره اصلا دلم خنک شد جواب اون یارو و دادم

هستی گفت اون تقصیری نداشت مثل بقیه نمیدونست تو چه اخلاق گندی داری

مرده شور خودتو و اون و با هم ببرن

حالا دهنتو ببند

هستی رفت و منم منتظر تلفنش شدم یک ساعت نشده بود که زنگ زدو شروع کرد به حرف زدن همیشه اینطوریه 

لابه لای حرف زدناش نصیحت هم میکرد ولی دلچسب نه مثل مامان

آخرشم گفت بهتر نیست یکم هم از اون یکی نعمت خدا استفاده کنی یا اینکه اصلا نداریش

گفتم باشه هستی هر چی تو بگی

هستی خندیدو گوشی و قطع کرد

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 2:18 توسط ﮊاندارک


 

پسر بچه کثیفی بود از رستوران آمد بیرونو سرششو چسبوند به شیشه ماشین و تو چشم هام خیره شد  خندید منم بهش خندیدم بعد گفت یه لپ لپ برام میخری انگار که شرطی شده باشم گفتم نه گفت ترو خدا  گفتم نه و اونم رفت ولی دلم براش سوخت زدم به شیشه و با خنده آمد جلو یه پانصدی از پنجره بهش دادم رفت و یه لپ لپ خرید با شوق بهم نشونش داد

برق چشم هاش عیدی خدا بود برای من  

بهش حسودیم شد با یه لپ لپ که تازه معلوم نیست اصل یا نه انقدر ذوق کرد که چشم هاش برق میزد فقط در یه صورت چشم های ما آدم ها برق میزنه اونم موقعی که عاشق بشیم اون پسر بچه عاشق شد بود

 

+ نوشته شده در سه شنبه نهم آبان 1385ساعت 18:44 توسط ﮊاندارک |