تبليغاتX
ژاندارک

هستی میگه: وقتی یکی رو دوست داری (از ترس من نمیگه ع ا ش ق میشی ) اصلا دنیا یه رنگ دیگه میشه برای اون نفس میکشی سرتو درد نیارم اصلا برای اون زندگی میکنی لازمیست که پیشش باشی تا ببینیش همین که بهش فکر کنی کافیه

شب با لبخند میخوابی و صبح ساعت پنج هم که باشه با شوق وذوق از خواب پامیشی   

هر چیزی که تا دیروز قشنگ نبوده وقتی با اونی برات میشه زیبا ترین آفریده خدا

ربطی هم به این نداره طرف خوب باشه بد باشه قبلا چه غلطی کرده و خونش کجاست و ... وقتی دوسش داشته باشی دیگه فقط نگاهشو میبینی آره میگفتم .. گوش میدی !!

الو ...!!!!! هنوز اونجایی

آره دارم گوش میدم خب بعدش

بعدش خاک بر سرتو میشه دو ساعت دارم حرف میزنم .لالی تو ؟

خب چی بگم.... جالب بود !

آره... برو خودتو رنگ کن من تو رو نشناسم باید برم بمیرم  کی بود میگفت زندگیمو جا گذاشتم

هستی تا ۳ دانشگاه بودم بعدشم رفتم دندان پزشکی فردا باهم صحبت کنیم؟ 

هر وقت کم میاری لحن حرف زدنت اینجوری میشه

خداحافظ

تق ...  

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 20:35 توسط ﮊاندارک |


ساعت ۷:۰۰

تو سرویس

 آخه دل من دل ساده ی من

می خوام سرمو بکبونم تو شیشه

ساعت8:30

تو رستوران خوسه در حال صیبانا (صبحانه)خوردن

آخه دل من دل ساده ی من

حال انفجار بهم دست میده

ساعت 11:30

تو سرویس بهداشتی و موبایل ...

آخه دل من دل ساده ی من

چپ چپ نگاش میکنم و می آم بیرون

ساعت 4:00

مطب دندان پزشکی و تف کش (ساکشن) تو دهنت

آخه دل من دل ساده ی من

فکرشو نمیکردم که یه آهنگ(اونم خزو خیل) انقدر قدرت داشته باشه و این همه اذیتم بکنه لعنت به تو اون صدات (با خواننده اصلی نبودم زیاد خودتنو اذیت نکنید )

چه پنجشنبه ی لعنتی بود خیال تمام شدن نداشت

آغوشه تو بازه پروردگارم ولی من نمیتونستم تا اونجا بیام قدرتشو نداشتم پس تو هر شب آمدی و موهام و نوازش کردی به حرف هام گوش دادی ناراحتم شدی شب بعد قول دادم دیگه ناراحتت نکنم ولی نشد

به تو پناه میآرم 

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 23:51 توسط ﮊاندارک


اسبابکشی و  ورق زدن سالهای...

تو این چند روزه چیزهایی پیدا کردم که حتی نمیدونستم وجود داره

 مثل گاز استریل و گیریه بند ناف نوزادیم یکم بهش نگاه میکنم میزنم زیر خنده مامانم میگه ببین چقدی بودی چقدیت کردم

اون روسری قرمزه که عاشقش بودمو هم پیدا کردم مامانم همیشه بعد از حمام سرم میکرد منم آرزو داشتم موهامو با سشوآرخشک کنم ولی مامانم میگفت داغیش برای موهات خوب نیست

 اون عکسی که باعث آزار کلی آدم شده بود یادش به خیر بعد از مدرسه کلی بچه و دنبال خودم میکشوندم کنار ویترین عکاسی و عکس خودمو که عکاس گذاشته بود پشت ویترین و بهشون نشون میدادم و کلی فخر میفروختم اون ها هم با لب و لوچه آویزون بر میگشتن پیش ماماناشون و منم کلی حال میکردم

امان از این عکس ها آدمو کجاها میبره یه عکس پیدا کردم از تولد شش سالگیم دارم با فرامرز میرقصم تو عکس داریم میخندیم به چی نمیدونم

وسایل دکتر بازی .چقدر تمرین بیخودی چقدر بیهوده از این ور اونور قرص و سرنگ بلند کردم

عروسک یه چشمم با غضب منو نگاه میکنه

دفتر دیگته ایی که همیشه زیر فرش قایم شده بود

دارم یواش یواش بزرگ میشم .میرسم به اولین کتابی که خودم خریدم اولین کتابی که ماله خوده خودمه اولین کتابی که با ترس و لرز نمیخوندمش کتابی که تمام دوران کودکی منو تو خودش خلاصه کرد "فرزندان جنگل "ادوارم من خیلی فرق کردم باورت میشه؟

با عرض شرمندگی یه کتاب هم از فهمیه رحیمی هست نمیدونم هنوز هم مینویسه کاشکی ننویسه

کتابی در مورد تخت جمشید و خط میخی شیرنی اون لحظه ایی که اولین جمله یه متن میخی و ترجمه کردمو هیچ موقع دیگه نچشیدم آخرین بار بود .رکسانا من خطتونو فراموش کردم

عطیه برتر و میذارم رو بقیه کتاب ها که اگه یه وقتی هوس کردمش بدست آوردنش زیاد سخت نباشه با چسب در کارتون و محکم می چسبونم ولی برای مغزم کاری نمیتونم بکنم

پ. ن. برای دلم چی آوردی 

پ.ن. من به گریه التماس میکنم یا گریه به من ؟

پ.ن. عاشق ا ین ساعتم" صفر "

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آذر 1385ساعت 0:0 توسط ﮊاندارک |


بعد از کلی فکر کردن تازه فهمیدم که عصر جمعه چرا دلگیر چرا آدم احساس خفگی میکنه هیچ کاری نمیتونه حوصلمو سر جاش بیاره

برای اینکه امید ما باز ناامید شده باز وعده خدا عقب افتاد

نمیدونم از خیلی ها میشنوم که این چیز ها دیگه خریدار نداره ولی من دوست ندارم آدم بدبختی باشم که حتی امید زندگی بهتر و از خودش بگیر

پ.ن مگه ما بدا دل نداریم

+ نوشته شده در شنبه چهارم آذر 1385ساعت 0:24 توسط ﮊاندارک |