تبليغاتX
ژاندارک

از نوک سرم تا نوک انگشت شصت پام بوی قرمه سبزی میده نفهمیدم نظر کی بود که قرار شد شله زرد /شعله زرد بیست هشت صفر تبدیل بشه به قرمه سبزی اونم شام

خلاصه تا ساعت دو دیگ میشوریم

مغزم از هیاهو و جیغ بچه ها و مامان و بابا هاشون رو به پکیدن میره سه چهارتا از این قرص های مامان و بابا را میزنم تو رگ و میرم که بخوابم عجب قرص های توپیه

حدود دو ساعت بعدش فکر میکنم خورشید درست تو تخم چشمم طلوع کرده گیج از خواب بلند میشم دورمو نگاه میکنم مینا(دختر عمو)که خوابیده (همچون خرس) خوشبختانه تا صبح چند ساعتی مونده و این نور از ساختمان بقلی که مثلا دیزاینش کردن

دوست دارم با لگد برم تو اون لامپ ها که یدفعه دوشنبه را با اون باتوم پلاستیکش تو خیابان میبینم بنده هم خوشحال پنجره را باز کردم وتا کمر دولا شدم و داد کشیدم آقا دوشنبه ولی نشنید دوبار،سه بار انگار کر مرتیکه در همین هنگام دوتا از انگشتان دست راست و دوتا از انگشتان دست چپ و میکنی تو دهنت و سوت میزنی و ایندفعه دوشنبه میشنوه و بالا را نگاه میکنه یه کی دیگه هم باهاشه (پیش خودم فکر میکنم عجب خریبه جای اینکه بخوابه تو این سرما تو خیابانه) حالا که پیدام کرده داد میزنم آقا جمعه برو اون لامپ های اون عقده ای هارو خاموش کن چشمم در آمد آخه اونم عین خنگ ها داشت بالا را نگاه میکرد که یدفعه انگار فهمید دوربین مخفی نیست گفت خانم جمعه نه دوشنبه گفتم حالا چه فرقی میکنه برو اونو خاموش کن دوشنبه گفت چشم خانم شما برو تو الان میفتیید پایین(البته با لهجه افغانی ) نه نمیشه تا خاموش نکنی نمیرم فکر کنم این موقع بود که مینا آمد منو کشید تو و گفت چی شده چرا اینجوری میکنی بدونه اینکه جوابشو بدم پتو رو کشیدم رو سرمو خوابیدم

صبح با صدای انفجار خنده یه جمعیت پانزده نفری از خواب پریدم چون ساعت یک ربع به دوازده بود نمیشد غرغر کرد فقط با گفتن چتونه اکتفا کردم دوباره خنده

خلاصه یک ربعی طول کشید تا یادم بیاد که چه کردم

مینا هم هی میگفت وای موهاش چه شکلی بود و منفجر میشد

مامانم هم برای اینکه مثلا منو دل داری بده میگفت خاطر جمع باش دوشنبه برای کسی تعریف نمیکنه اونیم که پیشش بوده حتما دادشش بوده

حالا تو که سوت زدن بلد نیستی راست میگفت بعد از کلی تمرین هیچ صدایی که بشه گفت شبیه سوته از دهنم در نمی آمد جز تف تازه ترس از ارتفاع هم که از بچگی داشتم

تو این هیری ویری مامان من و مینا را میفرسته بیرون که برای ماهیش یه ماهی دیگه بخریم که دق نکنه آخه دوستش دیروز مرده سر کوچه پسر دوست مامان و میبینم می آد جلو سلام و احوال پرسی میکنه تا می خوایم بریم میگه راستی دیشب مثل اینکه خوب نخوابید چپ چپ نگاش  کردم و تا خواستم یه چیزی بهش بگم گفت آخه دیشب داشتید خودتونور پرت میکردید پایین

 گفتم من ،نه خیر اشتباه گرفتید

خندید و گفت شاید و رفت

تمام مسیر رفت و برگشتو داشتم مینا را قسم میدادم که به مامان نگه

پ.ن دست به قرص های بزرگترها نزنید یا اگه میزنید کنار پنجره نخوابید یا اگه خوابیدید خودتونو به جایی بندید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 16:43 توسط ﮊاندارک


/ده ماه بعد روی همون نیمکت چوبیی که اون موقع یه پایه اش خراب بود و لنگ میزد ولی الان دیگه درستش کردن واون٬نفس منه که لنگ میزنه و  روبرو یه نیمکت که دیگه الان پشتشو به من کرده و هیچ چشمی نمیخنده و حال بد و خواهش برای فرار و التماس برای یه جرئه بیشتر از هوا / نشد که چیزیو رو نیمکت جا بذارم

 پ.ن ساعت یک ربع به دوازده به این نتیچه رسیدم که خدا مهربون تر از اینه که تنبیهشو انقدر ادامه بده خدا فهمیده که خیلی خسته تر از قبلم کاشکی اونم یکم مثل خدا بود 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:6 توسط ﮊاندارک |


سلام مهربانم

امیدوارم خوب باشی،که هستی منم خوبم حداقل اداشو جلوی دوستام خوب در می آرم هوای اینجا را چند روزیه دوست ندارم ولی انگار اونجا هوا عالیه

 ملالی نیست جز دوری من از تو آره من دیگه اون دختر بچه خوب ماه رمضان سیزده سالگیم نیستم ولی سعی میکنم دوباره بشم همونی که تو دوسش داشتی

یه خواهشی ازت دارم اونم اینه که این چند وقته یکمی با من مهربون تر باشه آره از اینم بیشتر اونجوری که با شنیدن یه آهنگ شاد گریم در نیاد و بعدش محکم نزنم تو گوش خودم و تو ناراحت بشی درسته اولین باری بود که خودمو تنبیه بدنی کردم ولی جواب داد یجوری که دلم آرام بگیره یجوری که دوست داری

پ.ن یادم نیست چند سال پیش اولین نامه را به خدا نوشتم ولی یادم ده دقیقه بعد جوابشو گرفتم

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اسفند 1385ساعت 22:51 توسط ﮊاندارک |


وخدا تو غایم باشک بازی با اون برنده شد

و اون فرق دو نگاه و، خوب فهمید نگاه همراه با ع ش ق و نگاه همراه با تنفر

و اون فهمید که نگاه ها را نمیشه فراموش کرد فقط میشه ادای فراموشی و درآورد

 و اون فهمیدخدا بیشتر از اونی که اون دوسش داره، دوسش داره

و معنی گرفتن قلبو خوب فهمید

و شروع زندگی با قلبی بند زده شده و جور چین خودش که باید از اول میچیدش و تصمیم گرفت قسمت قلب و آخر از همه شروع کنه

+ نوشته شده در جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 0:34 توسط ﮊاندارک |