چه چیزی از این واضح ترمیتو نه باشه که چشم های من دیگه تو رو نمیبیه
کاشکی آخرین بار سرم و پایین نمی انداختم پ.ن کاشکی تو ا ین د نیا کسی جزء خدا بود که میشد همه چیزو بهش گفت
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم فروردین 1386ساعت 2:12 توسط ﮊاندارک
بعضی وقت ها تو زندگی اتفاقاتی می افته،چیزهای میشنویم یا با آدم های جدیدی آشنا میشیم که باعث میشه از عقایدی که برامون سالها با ارزش بوده و افکاری که به هیچ قیمتی حاضر نبودیم کنارش بزاریم دست میکشیم و پیش خودمون میگیم بابا شاید اینیکی راست میگه شاید تمام این سالها این من بودم که اشتباه میکردم یکم از این غرورم و بذارم کنارو راحت تر زندگی کنم بعد میبینی تا یه مدت چقدر دنیا و آدم هاش قشنگن چقدر همه یه رنگن ولی زمان زیادی نمیگذره که میفهمی فقط میشه به حرفهای خودت و خودت اعتماد کرد میبینی که بهتره محکم سر حرفت و عقیدت بمونی حتی اگه اشتباه هم باشه حداقل دروغ نیست پ.ن حرف هام بوی تنفر نمیده نه؟
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 14:4 توسط ﮊاندارک |
قضاوت
چه واژه دهن پر کنی
+ نوشته شده در جمعه هفدهم فروردین 1386ساعت 13:16 توسط ﮊاندارک
بهت گفته بودم آدم زرنگی هستم خلاصش ف و فرحزاد از دادن سوتی خودداری کن پ .ن بخشید مخاطب خاص داشت
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 3:1 توسط ﮊاندارک
بهار نیست به باغی که باغبانش نیست .
+ نوشته شده در پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:14 توسط ﮊاندارک