تبليغاتX
ژاندارک

صدام گرفته ٬ سرم سنگینه ولی سرما نخوردم

نمیدونم چرا ٬مثل خیلی چیزهای دیگه که چراشو نمیدونم حوصله رمز گشایی هم ندارم

مه چقدر قشنگه چقدر بارون قشنگه راستی برف قشنگ تره یا بارون ؟ من چرا دوباره اینجوری شدم ؟خیالی نیست حلش میکنم ٬خودم

صبح که از خواب پامیشم یه لنگه دمپاییم زیر تخته یکی دیگش وسط اتاق کنار صندلی پشت رو افتاده

پرده ها هم کشیده است پس معلوم دیشب ستاره بازی در کار نبوده ماه هم از دست هم صحبتی مثل من راحت بوده

دیگه از هرچی نظم و عادته حالم بهم میخوره از این که میدونم فردا صبح باید چه کار هایی بکنم خسته شدم

دوست ندارم دمپای هام جفت شده زیر تخت باشه ٬صندلی سر جاش .. معلومه که دیشب عصیان کردم بر علیه خودم معمولا اینطوریه همیشه من گنهکارم همیشه؟ تا آخر دنیا؟

دیونه میشم وقتی به این فکر مکنم که من حتی یه روز هم برای خودم زندگی نکردم

به همه فکر کردم به جز به خودم ٬داغون شدم برای اینکه ...احساس حقارت نکنه اصلا به من چه

مگه یکی از اون نا لایقها که من به خاطرشون خرد شدم اصلا فهمیدن که چه خبره

گمونم می خوام با کسی حرف بزنم ولی نمیدونم در مورد چی

چقدر دلم برات تنگ شده

چقدر دلم برات تنگ شده

جقدر دلم برات تنگ شده

تا آخر دنیا دلم برات تنگه

خدا عقابو بیشتر دوست داره با جوجولای منو ؟

چرا پنهان کنم ؟

راز آن است که کس نداند

اما خدا می داند .

و تو هنوز نمیدانی

که من 

 چقدر دوستت دارم.

پ.ن :پراکنده نویسی !

 

+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 17:18 توسط ﮊاندارک |