تبليغاتX
ژاندارک

 

بس که بد می گذرد زندگی اهل جهان

مردم از عمر چو سالی گذرد عید کنند

(صائب تبریزی)

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 22:43 توسط ﮊاندارک


این روزها که می گذرد 

شادم

این روزها که می گذرد                            

شادم                            

که می گذرد

این روزها

شادم

که میگذرد

(امین پور)

قبلا تنهایمو با خاطره هایی از تو پر میکردم با یادآوری یک نگاه یا طرز گفتن یک کلمه یا هرچیزی که میتونست فقط لحظه ایی منو ببره دور تر از خودم

دیگه به نبودنت اعتراض نداشتم همین ها برام کافی بود

عادت کردن چیز خوبیه ،اینو وقتی فهمیدم که به نبودنت عادت کردم مثل عادت به انتظار

ولی انگار تازگی ها بیشتر تنها شدم چیزی عوض نشده فقط خاطره هات باید منو راحت بذاره

میدونی دیگه حق پر کردن تنهایی با خاطراتت ندارم

آره دستور از بالا رسیده

می ترسم خیلی هم می ترسم دو سال که کم نیست برای عادت ولی یک ماه کمه برای رهایی

اونم از خودم ٬تو که رها شدی خیلی وقته

میگه خیلی خوب دارم میرم جلو ولی میترسم خیلی هم میترسم که اشتباه کنه

آخه امروز بعد از یک ماه دوباره داره بارون میباره

دلم برای شب های بارونی هم تنگ شده بود ولی نه بیشتر از تو

ولی تنهایی هم بد چیزی نیست تنها بودن تو شلوغی دورت

تنهایی را بیشتر ازبا تو ............... دوست دارم

عاشق تو که نبودم ولی عشق عجیبی داره تنهایی

عاشقشم ولی نه بعضی از شبها

مثل امشب .

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 14:13 توسط ﮊاندارک


 

چقدر ساده لوحیم که در انتظاری پوچ،بی صدا  فرو میریم

چقدر خوب میدونیم آخر انتظار، یک انتظار دیگه است

چقدر ساده ایم که به طناب پوسیده ای دست میندازیم تا شاید انتظارو به یک شروع تبدیل کنیم

چقدر خوب میدونیم که اون انتظار همیشه یه گوشه ای منتظر تا خودشو نشون بده درست همون موقعی که داری شروع جدیدی را تجربه میکنی شروعی برای رهایی از انتظار همون موقع است که شروع آبی به پایان خاکستری تبدیل میشه

چقدر رنگ آبیو دوست داریم

چقدر ساده ایم که خاکستری آبی میبینیم

................................................................

خدایا یک نفس آواز! آواز!

از بی صدا بودن خسته ام

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:55 توسط ﮊاندارک |


 

چقدر امروزسرد بود بارانم می آمد

از آسمان .

سه هفته است که از اتاقم فقط به عنوان کمد استفاده کردم ولی مگه چند وقت میشه از تنهایی فرار کرد

و تواصو باصبر

عطیه" یادم داده اینو

و من هنوز دارم فکر میکنم که چی شد که اینجوری شد

کاشکی کسی بود که جواب میداد حتی به دورغ

دروغی هم وزن قسمت

 

پ.ن با فریاد گفت تو عادت کرده بودی و من مجبور شدم براش قسم بخورم که که این عادت پابرجاست هستی باورش شد خودمم همینطور .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 20:3 توسط ﮊاندارک |