نمیدونم چرا اینجوریه شب های تولد شب های دلگیریه، تنهایی بیداد میکنه شبی که به همه چی فکر میکنی انگار دیگه فرصتی نیست برای غم خوردن
فرصتی نیست برای سعی کردن بیهوده ،برای فرو دادن ...
روز تولدم شلوغه همه هستن ولی بازم تنهایی نمیدونم چرا شاید برای اینکه ...
بگذریم
یاد سال های پیش افتادم سال هایی که خواهرم سیزده ساله بود و تمام آرزوی من سیزده ساله شدن بود
یاد سیزده سالگیم افتادم که آرزو هجده ساله شدن داشتم ولی امشب آرزو ندارم خیلی هم بهش فکر کردم ولی به نتیجه ایی نرسیدم یا اینکه ترجیح میدم آرزویی نکم چون از عاقبتش میترسم
یاد سال هایی افتادم که منتظر رسیدن روز تولدم بودم ولی این انتظار تو همون سال موند نمیدونم چی تغییر کرد که انتظار هم تغییر کرد نمیدونم من چه تغییری کردم که لبخند روزهای تولدم تغییر کرد
باز هم بگذریم
باز هم تکرار :
بیست سال و خورده ایی
خورده ایی به اندازه دو سال
و مثل هر سال یه تعداد آدم مشخص دورهم جمع میشن و من شمع هارا فوت میکنم و آنها دست میزنن
و من لبخند
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 0:7 توسط ﮊاندارک |
اتفاق تو از همان اول نباید می افتاد و حالا که افتاده است دیگر نمی توان آن را پاک کرد یا فراموش کرد اما شاید پاک کنی باشد تا مرا برای همیشه پاک کند مستور
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:3 توسط ﮊاندارک |