تبليغاتX
ژاندارک -

/ده ماه بعد روی همون نیمکت چوبیی که اون موقع یه پایه اش خراب بود و لنگ میزد ولی الان دیگه درستش کردن واون٬نفس منه که لنگ میزنه و  روبرو یه نیمکت که دیگه الان پشتشو به من کرده و هیچ چشمی نمیخنده و حال بد و خواهش برای فرار و التماس برای یه جرئه بیشتر از هوا / نشد که چیزیو رو نیمکت جا بذارم

 پ.ن ساعت یک ربع به دوازده به این نتیچه رسیدم که خدا مهربون تر از اینه که تنبیهشو انقدر ادامه بده خدا فهمیده که خیلی خسته تر از قبلم کاشکی اونم یکم مثل خدا بود 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 0:6 توسط ﮊاندارک |