چقدر ساده لوحیم که در انتظاری پوچ،بی صدا فرو میریم چقدر خوب میدونیم آخر انتظار، یک انتظار دیگه است چقدر ساده ایم که به طناب پوسیده ای دست میندازیم تا شاید انتظارو به یک شروع تبدیل کنیم چقدر خوب میدونیم که اون انتظار همیشه یه گوشه ای منتظر تا خودشو نشون بده درست همون موقعی که داری شروع جدیدی را تجربه میکنی شروعی برای رهایی از انتظار همون موقع است که شروع آبی به پایان خاکستری تبدیل میشه چقدر رنگ آبیو دوست داریم چقدر ساده ایم که خاکستری آبی میبینیم ................................................................ خدایا یک نفس آواز! آواز! از بی صدا بودن خسته ام
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:55 توسط ﮊاندارک |